اینقدر حرف دارم که نمی دانم چگونه بنویسم...اینقدر حرف دارم که نمی دانم به چه کسی بگویم...نمی دانم اصلا بگویم؟ یا شاید بهتر باشد من و سکوت دیرینه ایم همچنان منتظر تو بمانیم و همینجا، همینجای همیشگی، روی لبه ی صفحه ی شطرنج هزاررنگ این دنیا بنشینیم و کیش و مات شدن هزاران رنگ را تماشا کنیم...چه بخواهیم، و چه نخواهیم...یک زمانی ترکاندن حباب و شمردن لاله هایی که هر روز توی باغچه بیشتر میشدن، شمارش ثانیه ها را برای من تا آمدنت آسانتر می کرد...گاهی هم
حرف زدن با آن ستاره ی کوچک...وقتی دستش رو دراز می کرد و شعله هایش را به من قرض میداد تا شمع های خانه را روشن کنم...و شب هایی که از تو حرف میزدیم، همیشه کلیدهای سیاه زیبا بودند...و دنیا جدید و کوچک و عجیب بود...فکر نمیکنم دلم برایت تنگ شده باشد؛ وانگهی، من هنوز تو را ندیدم...! اما قایم شدن فایده ای ندارد چون اگرچه دوست شدن با ستاره ها سخت است...اما جایی بدرد میخورد...دیگر برای حرفهایم جا ندارم؛ گمانم بهانه ها گاهی به این صفحه ی شطرنج غلبه نمی کنند و از آن بیرون میزنند...و آرام آرام پایین میریزند...درست مثل آن برگ کوچکی که الان از کنار من و سکوت دیرینه ام لیز خورد و از صفحه پایین افتاد...من منتظرم؛ همچنان...
پی نوشت: همش هم تقصیر توست...
(خودم)
