ای ماه
مساحت زیبایی ات
مرا به عمق تجربه ای سیاه کشانده است
حالا بگو
ای ماه
راه زمین
از کدام سوی این شب سرد است؟
(رویا زرین)
و قلب من شکست ...
به سادگی پرده ی خاک گرفته و سفید پنجره ی نداشته ی اتاقم...
ناشناس عزیز
همچنان از سلام کردن خنده ام میگیرد ... هیچ میدانی اندکی (به زعم عقربه ها سراسر عجله ساعت) مانده تا از آخرین نامه ای که برایت نوشتم 3 ماه بگذرد؟ هیچ میدانی کاغذهایم دیگر نو و سفید نیستند و نوک قلمم هم دیگر چندان تیز نیست؟ شاید با قلمی که نرم تر باشد بتوان مهربان تر نوشت، هیچ میدانی؟ اینجا درخت ها باز هم قد کشیده اند؛ جویبارها سرسختانه از میان سنگ ها راه باز می کنند و سنگ ها انگار مهربان تر، تشنه ی خنکای قطرات سیمین آب در این چله ی تابستان، برای آب راه باز میکنند ... سپیدارها روزهای بادخیزی سپری میکنند و پرندگان صبح ها جسورانه آواز می خوانند و هنگام غروب، با آخرین نگاه متفکرانه شان به افق، به سوی ابرها پر می کشند ... بیشتر برایت توصیف نمیکنم ... میبینی؟ من هنوز هم میتوانم تو را به اینجا بکشانم ... به همین سادگی...!
پرسیده بودی با دل تنگی هایم چه کرده ام؛ گمان میکنم درختی که سالهاست کاشته ام تا دلتنگی هایم را به آن بیاویزیم اکنون تنومند و بزرگ شده باشد ... اما وفادارانه زیر دلتنگی های جدید سر خم میکند و روی من سایه می اندازد ... آه نمیدانی چقدر میخندم ... گاهی می نشینم و شاخه های زیرینش را جستجو میکنم و دلتنگی های کودکی ام را تماشا میکنم که چند لایه غبار روی آنها نشسته ... دلتنگی من برای عروسکم آن وقت که به مسافرت رفتم و فراموش کردم با خودم آن را ببرم ... خوب به یاد دارم که تلخ ترین سفر عمرم بود ... اگر تو بودی پاک میخندیدی؛ وانگهی دیشب کلاغ بداخلاقی که همیشه روی لبه ی پنجره می نشیند گلدان بنفشه های تو را انداخت و گمان میکنم خوشحال باشد که تو نیستی ... من هنوز هم نتوانسته ام دل این کلاغ پیر ... یا شاید جوان ... را بدست بیاورم ... شاید در این مورد بهتر باشد موضوع را به تو محول کنم! ... در دنیای بیرون خبری نیست؛ خبر که چه بگویم، همان حرف های همیشگی ... شاید ستاره ها کمی از دستت شاکی باشند ... اینطوری نگاهم نکن؛ من همیشه هم نمی توانم به اندازه ی تو بهانه بیاورم و تو نیز خوب میدانی ستاره ها مهربان اما متوقع اند ... درست به همان اندازه که شب های دلتنگی و دلواپسی من تو همیشه دست در دست ما تا صبح مانده اند، منتظر شنیدن قصه های همیشگی تو هستند ... این روزها همچنان گاهی بهانه میگیرم و کودک میشوم؛ و هنوز هم مثل زمانی که به راستی بچه بودم گوشه ای مینشینم و به خودم قول میدهم با کسی حرف نزنم ... اما قولم را به همان زودی میشکنم که این نامه دارد به پایانش نزدیک میشود ... وانگهی، دلیل نوشتن این نامه تنها دلتنگی نبود ... بلکه بار دیگر بهانه گیر شده بودم و میخواستم با تو سخن بگویم ... گمان میکنم آمدنت نزدیک باشد؛ باران و من منتظریم ...
پی نوشت: ستاره ها هم همینطور ... هیچ میدانی؟
پی نوشت 2: هنوز هم آن چتر کوچک و قدیمی و قرمز را به یاد داری؟ همان که زیر آن قدم میزدم و برای اولین بار یادم دادی وقتی باران می آید آن را ببندم ...؟
(خودم)
به گمانم، در حسرت مرداد گم شده باشم...از تیر خسته شده ام...نخند؛ یک تیر دیگر...از هر چه تیر است خسته شدم...روزهایی که از پس ظاهر قدیمی این تقویم ورق نمی خورند...و این تیر و تیرهایی که گورستان آرزوهای دست نیافتنی من شد...تو نشسته ای همانجای همیشگی، و به دریا می نگری...میدانم...چون گم شدن نگاهت را در همین نیمه شب حس میکنم...شوره زار چشمان من دیگر برای تو داستانی ندارند...و این کویر، در سکوت قلب من چه آرام...آرام...با وزش با می لرزد و تغییر میکند...و تو دریای نیلی رنگت را میخواهی؛ دربایی که از روی عرشه ی قایق ماجراجویانه ات...همواره هر قطره اش را جستجو کنی...دریای آرام و قدیمی همیشگی...با ژرفای سیمین نور ماه روی قطراتش...با آواز پریان دریایی اش...با هزار نیرنگ و زیبایی جاودانه اش...و من، هنـــوز بر فراز همان برج دریایی مانده ام...چه آرام...و زانو میزنم و دعا میکنم...برای همه ی کشتی ها که سالم از پس طوفان بگذرند...و تو میگویی کوتاه است...تو میگویی یک شب...تنها یک شب...و رویای سرود مرغان دریایی پاک کودکت کرده...و من که شیفته ی شب و از سحرگاه گریزانم...مانده ام بین شور دلداری ستارگان و شوق به سر آمدن شب...و زندگی که به تلخی بادامی است که در دهان دارم...
(خودم)
پی نوشت: خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
(حسین پناهی)
یک سالی هست که زیسته ایم؛ من و این دفتر سیاه، که گاه به گاه، گچی کوچک و تند، آرام و لرزان، تاریکی برگ هایش را به بازی می گیرد...و تردید آمیز، حرف دل میزند؛ و نه همه حرفی، که حتی دفترها هم خسته میشوند...از اولین خطی که با گچ سفید روی برگ های صبور این دفتر سیاه، که من و دلم به سیاهی اش خو گرفته ایم، کشیده ایم، یک سال می گذرد...یک سال، که حس میکنم، چه اشک ها که روی بهانه هایم نریخته ام، و چه لبخند ها که نزده ام...گاهی فکر میکنم زمان چه زود میگذرد؛ باری، درست بعد از اینکه به کندی عقربه ها پرخاش کرده ام؛ اما افسوس، که وقتی می فهمیم، نمی گذرد و وقتی خوابیم، پرواز می کند...و حالا، یک سال گذشت از وقتی که تردید آمیز، و با لبخندی خجالتی، مثل مهمانی که دم در ایستاده باشد و در ورود به اتاق تردید داشته باشد، دفتر بهانه هایم را ورق زدم، و روی کاغذ آوردم...
بهانه هایم قدیمی نشده اند، هنوز...هنوز هم نیمه شب هایی هست که ثانیه ها را میشمارم؛ هنوز هم اوقاتی هست که از آرزوهایم درخت میکارم؛ هنوز هم زمانی هست که از آدم بودن خسته میشوم؛ و هنوز هم زمانی هست که دلم تنگ میشود و...
با اینحال، من و این دفتر؛ به هم خو گرفته ایم...
من هنوز بزرگ نشده ام؛ بهانه هایم هم...
پی نوشت: سالگرد تأسیس وبلاگم مبارک!
نگران نباش...من درست همینجا خشک شده ام...
خسته ام و کلماتت در گوشم پیانو میزنند...حس من مثل آفتاب پرستی ست که عاشق آبی آسمانی شده باشد...
غم سایه اش را از سرم کم نمی کند...میخواهم زیر سایه ی چترم پناه بگیرم...
خسته شدم از منتظر کسانی بودن که هرگز نمی آیند...
حالا چه تو باشد چه باران!
(خودم)
اینقدر حرف دارم که نمی دانم چگونه بنویسم...اینقدر حرف دارم که نمی دانم به چه کسی بگویم...نمی دانم اصلا بگویم؟ یا شاید بهتر باشد من و سکوت دیرینه ایم همچنان منتظر تو بمانیم و همینجا، همینجای همیشگی، روی لبه ی صفحه ی شطرنج هزاررنگ این دنیا بنشینیم و کیش و مات شدن هزاران رنگ را تماشا کنیم...چه بخواهیم، و چه نخواهیم...یک زمانی ترکاندن حباب و شمردن لاله هایی که هر روز توی باغچه بیشتر میشدن، شمارش ثانیه ها را برای من تا آمدنت آسانتر می کرد...گاهی هم
حرف زدن با آن ستاره ی کوچک...وقتی دستش رو دراز می کرد و شعله هایش را به من قرض میداد تا شمع های خانه را روشن کنم...و شب هایی که از تو حرف میزدیم، همیشه کلیدهای سیاه زیبا بودند...و دنیا جدید و کوچک و عجیب بود...فکر نمیکنم دلم برایت تنگ شده باشد؛ وانگهی، من هنوز تو را ندیدم...! اما قایم شدن فایده ای ندارد چون اگرچه دوست شدن با ستاره ها سخت است...اما جایی بدرد میخورد...دیگر برای حرفهایم جا ندارم؛ گمانم بهانه ها گاهی به این صفحه ی شطرنج غلبه نمی کنند و از آن بیرون میزنند...و آرام آرام پایین میریزند...درست مثل آن برگ کوچکی که الان از کنار من و سکوت دیرینه ام لیز خورد و از صفحه پایین افتاد...من منتظرم؛ همچنان...
پی نوشت: همش هم تقصیر توست...
(خودم)
