تبليغاتX
به بــهانه ی بــودن

"And the Black Keys never looked so Beautiful                    Black Keys
And a perfect Rainbow never seemed so Dull
And the lights out
Never had this brighter glow
And the Black Keys showing me a world I never knew…

She loves the Sun
Cause it proves she's not alone
And the world doesn't revolve around your soul
She loves the Sky cause it validates her Pride
Never lets her know when she is wrong…"

 

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 به وقت 21:20 به قلم نیلوفـر |


امروز روی کلماتم آرد پاشیدم و باهاش سوپ درست کردم...
چقدر شور بود...!

پی نوشت: پلک که میزد شب تردید می کرد...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد شنبه سی ام خرداد 1388 به وقت 17:46 به قلم نیلوفـر


گمان میکردم خیلی عجیب است شانزده ساله شدن...

واقعا...وقتی کوچکتر بودم...چقدر شانزده سال ها را بزرگ میدیدم!

تولدم مبارک...شانزده سال پیش، من به دنیا آمدم...

پی نوشت: آی، سیما خانوم، مگه قول ندادی تولد شانزده سالگیم  یه درخت بکاریم؟ حالا من باید بکارم و تو باید نگاهم کنی...از توی قاب عکس همیشگی...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 به وقت 7:0 به قلم نیلوفـر |


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود...

(حافظ)

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد دوشنبه هجدهم خرداد 1388 به وقت 22:17 به قلم نیلوفـر |