تبليغاتX
به بــهانه ی بــودن

هر وقت دلم برایت تنگ میشود، به اعماق وجودم، به آن اتاق کوچک و اسرار آمیز میروم...و در را پشت سرم قفل میکنم...چراغ ها را خاموش میکنم...و شمع ها خود به خود روشن میشوند...موسیقی نسیم و بوی شکوفه های گیلاس از پنجره ای که تنها دیوار اتاق است به درون قدم میگذارد...صدای خنده های شادمانه تنها کودکانی که کودک ماندند می آید...دیوار ها پر است از ابرهایی که فرشته های کوچک از پشت آنها با شیطنت می خندند و سرک می کشند...شاخه های نقره ای رنگ درختی "که همیشه همانجا می ماند" دستانش را از پنجره به درون می آورد و دست مرا می گیرد...

فقط کمی لباس گرم و یک کتاب قصه کافیست...من و پروانه های وفادار  تو، همگی به آرامی روی شانه ی نقره ای رنگ درخت می نشینیم و سفری کوتاه به زمین می کنیم...در حالی که پشت سایه های رهگذران پنهان میشویم و به آخرین رنگین کمانی میرسیم که امروز یک نفر نقاشی کرد...

از قرمز ها و نارنجی ها، سبز ها و زرد ها، آبی ها و نیلی ها و بنفش ها می گذریم...و برای هم لالایی می خوانیم و افسانه تعریف میکنیم...من و پروانه های وفادارت...از سرسره ی رنگین کمان شادمانه سر میخوریم و روی آخرین ابری فرود می آییم که امروز بارید...گمانم اینجا نشانی تو بود...

ابرها را کنار می زنیم و پروانه هایت می چرخند...تو آنجایی...غرق در  سکوت و فکر...ما فقط نگاه می کنیم...و من سرم را مثل همیشه می دزدم تا مبادا مرا ببینی...

تنها آمدم که ببینمت و بروم...گرچه مثل همیشه پروانه ای هست که بماند...اما من و پروانه های وفادار دیگرت همگی تنها دعا میکنیم که هر روز دلتنگ شویم و بیشتر بیاییم...

وقتی دلم برایت تنگ میشود...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد سه شنبه هشتم بهمن 1387 به وقت 18:8 به قلم نیلوفـر |