تبليغاتX
به بــهانه ی بــودن
صدای غرش بی رحم تانک...

چرخ هایی که با ماشین پدر فرق دارد...

دیوارهایی که از خانه های عروسکی شکننده ترند...

شب هایی سرد و خاموش و...انتظار پروازی دیگر...

و آسمانی که ستاره هایش یکی یکی ناپدید میشوند...

خدایا، خودت مراقب دل کوچیک و ظریف همه ی بچه ها غزه باش... خدایا خودت کاری کن همشون شجاع و صبور باشن...خدایا دست های کوچیکشون رو توی دستای بزرگ خودت بگیر و مراقبشون باش...

خدایا سرما رو از قلبشون و اشک رو از چشمشون و ترس رو از دلشون دور کن...

خدایا...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد پنجشنبه دوازدهم دی 1387 به وقت 23:4 به قلم نیلوفـر


بی گمان با برف ها می آیی...

سوار بر سورتمه ی کوچکت که از مژه های شاهزاده ی سرزمین یخی و شبنم های یخ زده ی لب پنجره درست شده است...سورتمه ای که شب تاب های وفادار همچون خطی نقره ای روی دفتر سیاه آسمان می کشند. بی گمان با دوستان برفی ات می آیی...هنگامی که صدای خنده ات کودکان را کنار پنجره می کشاند (زیرا تنها کودکانند که صدای خنده ی تو را می شنوند)...روی قوس ماه سر میخوری که هرگز برفی نیست...و کودکان جرقه های سورتمه ات را روی سطح ماه می بینند و می خندد...بی گمان روی ماه آتش بازی برپاست. بی گمان انگشتان باریک و کوچکت را به شیشه های هر پنجره ای میزنی...و هر خانه ای که در آن کودکی باشد سرشار از لبخندی صمیمانه میشود...و بی گمان کسی می آید تا انگشتان کوچکت را ها کند. آه،تو کلاغ پیری را که روی ناودان می نشیند فراموش نمی کنی...کلاغی که هر سال زودتر از من و کودکان منتظر تو می نشیند...و هر شب چنان به آسمان چشم می دوزد که ستاره ها را به تعجب وا می دارد...بی گمان. ما دست های هم را می گیریم...عین هر سال...خودم و کودکان را می گویم. چشم هایمان را می بندیم و هر وقت صدای زنگوله های یخ زده ات را شنیدیم از خانه بیرون می آییم...مثل همیشه کسانی خواهند بود که سوار بر سورتمه ات شوند...و از زمان بگویند که چه تند می گذرد و حرف ها که تمام نمی شود...و مانند همیشه دستان یکدیگر را می گیریم و دعا میکنیم...برای تو که همیشه بیایی و ما که همیشه منتظر باشیم...برای سیب ها که همیشه سرخ بمانند و دریاها همیشه آبی...برای کودکان که همیشه کودک بمانند و قلب ها همیشه مهربان...برای کلاغ ها که همیشه صبور بمانند و ستاره ها همیشه چشمک زن...برای آتش شومینه که همیشه روشن بماند و برای دست ها که همیشه گرم...و برای خنده ها که همیشه بلند و باشد و زندگی همیشه زیبا...بی گمان...

بی گمان همین شب ها می آیی...با برف ها...بی گمان...

(خودم)

 

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد دوشنبه دوم دی 1387 به وقت 19:39 به قلم نیلوفـر