تبليغاتX
به بــهانه ی بــودن

با توام، آی بهانه گیر همیشگی...

قرار نبود غروب های پاییز، خودت تنهایی به صحبت با درختان بنشینی...قرار نبود سیب سرخی را که اغلب سر راهمان می افتاد ندیده بگیری...قرار نبود وقتی باران می آید چترت را باز کنی...قرار نبود گنجشک های همیشگی حیاط خانه را فراری بدهی...قرار نبود به عروسکت بگویی "تو که حرف مرا نمی فهمی"...قرار نبود همینطوری، محض تنوع، غیر عمدی، دل کودکی را بشکنی...قرار نبود توت های رسیده ی کوچکترین درخت خانه را زیر پایت له کنی...قرار نبود دروغ بگویی؛ قرار نبود مغرور شوی؛ قرار نبود بهانه بگیری...

آی، بهانه گیر همیشگی...مگر قرار ما بر بیقراری نبود؟ 

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 به وقت 17:59 به قلم نیلوفـر |


یکی هست...که نمی دانم کیست...

نمیدانم کجاست...

نمیدانم چگونه آمد و چطور رفت...

هر که هستی، تولدت مبارک...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 به وقت 13:52 به قلم نیلوفـر


رنگ روزهایم کم کم، مثل بالهای همان سار کوچک شده است که هر از چندگاهی، بی هوا روی بلندترین شاخه ی درخت می نشیند و انگار انتظار می کشد...خاکستری و طلایی...

نمی دانم چرا آدم ها اغلب به کلماتشان فکر نمی کنند...به اینکه وقتی حرفهایت را زدی، فریادهایت را کشیدی، نظراتت را اظهار کردی و عقایدت را به رخ مردم کشاندی، از خودت چه رنگی به بوم قلب کسی زدی که تنها شنونده ی کلماتت بود. به پرده بگویم؛ آدم ها بزرگ شده اند...دیگر کسی کودکانه، وقتی برگی پاییزی را زیر پا له کرد، لحظه ای به سرنوشتی که برای آن برگ رقم زد فکر نمی کند...دیگر کسی زحمت بالا و پایین رفتن از پله ها، تنها برای زیر باران بودن را به خود نمی دهد...دیگر کمتر کسی نگاه یک سار به افق را جدی می گیرد...

دیروز به دوستی گفتم: دنیا را بد ساخته اند...چیزی نگفت. وقتی رفتم، صدای خنده اش را شنیدم.

 

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه نوزدهم آبان 1387 به وقت 19:33 به قلم نیلوفـر |


دوستش می دارم...
 لبخندش را
 فریبی نه، که هدیه ای می انگارم
 من همه ی سنگهایش را پرستیده ام و
 آتش و آب و خاکش را
 من آفتابش را پوشیده ام و
 عصاره ی ماهتابش را
 پیاله پیاله نوشیده ام
 دوستش می دارم
 زمینی که تو روی آن راه می روی...

(رویا زرین)

 

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه دوازدهم آبان 1387 به وقت 18:43 به قلم نیلوفـر |


از وقتی که عاشق شدم، دلم بادکنکی شد، سرخ، در دست کودکی بازیگوش که هر از چند گاهی بی محابا دلم را رها می کرد و قبل از آنکه باد دلم را ببرد، دوباره آن را می قاپید...

و من دلتنگ تر و دلتنگ تر و دلتنگ تر شدم...انگار کسی، همه ی دردها و غم هایم را درون آن بادکنک سرخ، فوت کرده بود...هنوز هم هر بار که دلتنگ می شوم، نخ این بادکنک کوچک را می کشم  و آن را پایین می آورم...و آرام به این می اندیشم که آیا تو هوای این بادکنک کوچک و نازک را داری یا نه؟...

روزی این بادکنک از دست آن کودک بازیگوش رها خواهد شد...و بالا و بالاتر خواهد رفت...خدایا، هوای دل کوچک مرا داشته باش...و هوای همه ی بادکنک های سرخی را که بی هوا، زیر این آسمان آبی می چرخند و بالا می روند...

(خودم)

 

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد سه شنبه هفتم آبان 1387 به وقت 10:27 به قلم نیلوفـر |


امروز باران آمد...

پ.ن: درست آنسوی پنجره...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه پنجم آبان 1387 به وقت 18:38 به قلم نیلوفـر


این روزها که میگذرد، شادم...هر چند باز، آرام اما پیوسته، گذر پاییزی سالهای شورانگیز را حس میکنم...در دقایق صورتی سحرگاهان ، و در ساعات بنفش غروب، آرام این هوای غبار آلو را مزمزه میکنم...به این امید که باران بیاید؛ به این امید که کلاغ کوچک سر خیابان از بسربچه ی زیر درخت نترسد؛ به این امید که هرگز دل کودکی از تنهایی نگیرد...و به این امید که این پاییز، آخرین فصل طلایی عمر هر دردمندی نباشد...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد جمعه سوم آبان 1387 به وقت 12:36 به قلم نیلوفـر |