با توام، آی بهانه گیر همیشگی...
قرار نبود غروب های پاییز، خودت تنهایی به صحبت با درختان بنشینی...قرار نبود سیب سرخی را که اغلب سر راهمان می افتاد ندیده بگیری...قرار نبود وقتی باران می آید چترت را باز کنی...قرار نبود گنجشک های همیشگی حیاط خانه را فراری بدهی...قرار نبود به عروسکت بگویی "تو که حرف مرا نمی فهمی"...قرار نبود همینطوری، محض تنوع، غیر عمدی، دل کودکی را بشکنی...قرار نبود توت های رسیده ی کوچکترین درخت خانه را زیر پایت له کنی...قرار نبود دروغ بگویی؛ قرار نبود مغرور شوی؛ قرار نبود بهانه بگیری...
آی، بهانه گیر همیشگی...مگر قرار ما بر بیقراری نبود؟
نمیدانم کجاست...
نمیدانم چگونه آمد و چطور رفت...
هر که هستی، تولدت مبارک...
رنگ روزهایم کم کم، مثل بالهای همان سار کوچک شده است که هر از چندگاهی، بی هوا روی بلندترین شاخه ی درخت می نشیند و انگار انتظار می کشد...خاکستری و طلایی...
نمی دانم چرا آدم ها اغلب به کلماتشان فکر نمی کنند...به اینکه وقتی حرفهایت را زدی، فریادهایت را کشیدی، نظراتت را اظهار کردی و عقایدت را به رخ مردم کشاندی، از خودت چه رنگی به بوم قلب کسی زدی که تنها شنونده ی کلماتت بود. به پرده بگویم؛ آدم ها بزرگ شده اند...دیگر کسی کودکانه، وقتی برگی پاییزی را زیر پا له کرد، لحظه ای به سرنوشتی که برای آن برگ رقم زد فکر نمی کند...دیگر کسی زحمت بالا و پایین رفتن از پله ها، تنها برای زیر باران بودن را به خود نمی دهد...دیگر کمتر کسی نگاه یک سار به افق را جدی می گیرد...
دیروز به دوستی گفتم: دنیا را بد ساخته اند...چیزی نگفت. وقتی رفتم، صدای خنده اش را شنیدم.
لبخندش را
فریبی نه، که هدیه ای می انگارم
من همه ی سنگهایش را پرستیده ام و
آتش و آب و خاکش را
من آفتابش را پوشیده ام و
عصاره ی ماهتابش را
پیاله پیاله نوشیده ام
دوستش می دارم
زمینی که تو روی آن راه می روی...
(رویا زرین)
از وقتی که عاشق شدم، دلم بادکنکی شد، سرخ، در دست کودکی بازیگوش که هر از چند گاهی بی محابا دلم را رها می کرد و قبل از آنکه باد دلم را ببرد، دوباره آن را می قاپید...
و من دلتنگ تر و دلتنگ تر و دلتنگ تر شدم...انگار کسی، همه ی دردها و غم هایم را درون آن بادکنک سرخ، فوت کرده بود...هنوز هم هر بار که دلتنگ می شوم، نخ این بادکنک کوچک را می کشم و آن را پایین می آورم...و آرام به این می اندیشم که آیا تو هوای این بادکنک کوچک و نازک را داری یا نه؟...
روزی این بادکنک از دست آن کودک بازیگوش رها خواهد شد...و بالا و بالاتر خواهد رفت...خدایا، هوای دل کوچک مرا داشته باش...و هوای همه ی بادکنک های سرخی را که بی هوا، زیر این آسمان آبی می چرخند و بالا می روند...
(خودم)
پ.ن: درست آنسوی پنجره...
این روزها که میگذرد، شادم...هر چند باز، آرام اما پیوسته، گذر پاییزی سالهای شورانگیز را حس میکنم...در دقایق صورتی سحرگاهان ، و در ساعات بنفش غروب، آرام این هوای غبار آلو را مزمزه میکنم...به این امید که باران بیاید؛ به این امید که کلاغ کوچک سر خیابان از بسربچه ی زیر درخت نترسد؛ به این امید که هرگز دل کودکی از تنهایی نگیرد...و به این امید که این پاییز، آخرین فصل طلایی عمر هر دردمندی نباشد...