چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید...
(حسین پناهی)
صدای باد می آمد...زمزمه ی درختان هم. صدای خش خش برگهای پاییزی می آمد...صدای عبور چشمه هم...اما او تنها صدای تو را جستجو می کرد...و به امید قدمهایت هر لحظه، چون کودکی کنجکاو همه جا را می جست...و تنها تو را چشم در راه بود...
شب بود و جادوی ماه همه جا را گرفته بود...سیب ها نقره ای بودند، و عکس ماه همه جا افتاده بود...در قطرات چشمه، در شبنم برگها و در چشمان چشم انتظارش هم...به درخشندگی مروارید نیستند؛ به تابناکی آب نیستند؛ سنگریزه های کوره راهی که بر سر آن نشسته بود...با اینهمه درخشانند...و او چه بی صبر و قرار زیر آن درخت نشسته بود و چه امیدوار و چه مطمئن از اینکه تو بالاخره میایی...میگفت: چه بسا چشم انتظار سپیده دم بوده ام...بر دریایی دلسرد...و فرا رسیدن سپیده دم را دیده ام، بی آنکه دریا از آمدنش آرام گرفته باشد....میگفت: چه بسا چشم انتظار باران بوده ام...در صحرایی تشنه...و فرارسیدن باران را دیده ام، بی آنکه صحرا از آمدنش سیراب شده باشد...اما اکنون پس از عبور سالها، تنها منتظر تو بود...تنها صدای قدم های تو را می شنید...تنها تو را چشم در راه بود...
در چهره ی فرزانه اش اثری از عبور زمان نبود...اما نرم، آهسته و شاید سخت، می شد، طنین سپید پوشی موهایش را شنید...پیکرش از بلور بود...قلبش را می شد دید...انگشتانش سرد و سپید بودند...و هنگامی که دست در آب سیمین چشمه فرو می برد، باریکه های نور از میان انگشتانش می چکید...می گفت: چه بسا کودکانی دیده ام خفته در آغوش گاهواره ی امواج؛ چه بسا شکوفه هایی دیده ام که سخاوتمندانه و بی توقع بر سر مزاری می روییدند؛ چه بسا بادهایی دیده ام که از انتهای افق شنها را بلند می کرد و واحه را به نفس نفس زدن می انداخت؛ و شب هایی که جز جیرجیر تیز حشرات، آوای دیگری حکایت گرشان نبود...اما اکنون پس از عبور سالها، تنها صدای تو را می جست و در پی چشمان تو بود...
آن شب گذشت...و من هنوز صدای او را به یاد دارم که در عین سکوت نام تو را فریاد می زد...و چشمانش که در خواب تو را می جست...و گوش هایش که در همهمه ی اسرارآمیز شب تنها صدای قدم های تو را می شنید...و تنها تو را چشم در راه بود...
و اکنون، میدانم اگر گذارت بر سر جاده ای سیمین فام، با چشمه هایی که لالایی کودکان آب از آن به گوش می رسد، و عکس ماه در هر چیز افتاده است، افتاد، پیر فرزانه ای را خواهی دید که بر درختی تکیه زده و در عبور سالها تنها منتظر است...و منتظر است...و منتظر است...
(خودم)

صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...
(ه.ا)
نه. شما در این اتاق کوچک جا نمی شوید.
این اتاق برای من و دلم و خدا و نامه هایی که پاره کردم؛ برای رویاهایم و آرزوهایم و عروسک هایم و شما جا ندارد.
تا همین دیروز خالی بود...باور کنید!
تا همین دیروز هر بار که می خندیدم و گریه می کردم و حرف میزدم و و حتی سکوت می کردم، طنینش را در دیواره های خالی اتاق می شنیدم...
در این اتاق کوچک...
نامه هایم گوشه ای از تاق هستند؛ رویاهایم از پنجره ی کوچک اتاق بیرون می روند...و گویی کسی آنها را باز پس می فرستد؛ عروسک هایم کنار در، در گرمترین نقطه ی اتاق زیر پتویی کوچک به خواب فرو رفته اند...و من تا همین دیروز که شما آمدید تنها بودم...
در این اتاق کوچک...
دیروز کسی در زد. آشنا بود. آشناتر از هر کس...همانی بود که شکوه ی تنهایی ام؛ شکوه ی بزرگی این اتاق را به او برده بودم...دیروز خدا به مهمانی من و عروسک هایم آمد...او آمد و شعر تنهایی را از روی در اتاق پاک کرد و روی آن نوشت: برای شما جا نداریم...
در این اتاق کوچک...
متأسفم. این اتاق برای من و دلم و خدا و نامه هایی که پاره کردم؛ برای رویاهایم و آرزوهایم و عروسک هایم و شما جا ندارد.
(خودم)
از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم...
و این عالی است!
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی...
متشکرم!
شل سیلور استاین (چند سال بیشتر)
