انگار اتفاقی قرار است بیافتد...
ساعت تندتر می شود
نسیم می وزد
گلها توی گلدان تکان می خورند...
و بوی پاکـی همه جا را فرا می گیرد...
و صدای خنده های شاد کودکان آب...
و اتاق از شور عشق پر می شود...
و بـــاران می آید...
امضا-خودم...در ساعتی که انتظار به پایان رسید
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایهی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تـو نمیانگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهی بازارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سیرابتر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم های های...
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزههای اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من...
ای مرا باشور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی…
(فروغ فرخزاد)

به عقربه ها نگاه میکنم...
1...2...3...4...5...
یک پنجمش رفت...یک پنجم از یکی دیگر از دقایق...
1...2...3...4...5...
یک پنجم دیگر هم رفت...عقربه جلو نمی رود...من فقط صدایش را می شنوم...
نمی دانم چرا، اما انگار دارم مجازات می شوم.
زمان نمی گذرد...این ساعت مدت هاست که همینطور مانده...بدون اینکه ثانیه ای جلو برود...
و من در این شب ظلمانی گیر افتاده ام....
نمی دانم چرا زمان نمی گذرد...انگار منتظر من است...منتظر کلامی، پاسخی، حرکتی...
انگار جواب سوالی را می خواهد که من نمی دانم...
1...2...3...4...5...
من عروسک کوچکم را در آغوش دارم...و موهایش را نوازش میکنم...
و قسم می خورم...
قسم میخورم که صدای قلب عروسکم از ثانیه شمار این ساعت بلندتر است...
ماه از لابه لای شاخه ها پیداست...درست مثل یک قرص نورانی...
و من هنوز هم می توانم صورت یک دختر بچه ی متعجب را در ماه ببینم...همیشه عاشق این کار بودم...
عاشق فکر کردن به اینکه آن دختر کوچک چرا اینطور متعجب شده...
اما امشب نه...
کاش فقط صبح می شد...
دیگر تابستان ها را دوست ندارم...
این روزها...
روزها از شب ها تاریک ترند...
و من دلم برگ ریزان پاییز را می خواهد...
با باران هایش...و صدای کلاغ ها...
کاش صبح می شد...
1...2...3...4...5...
یک پنجمش رفت....
1...2...3...4...5...
صدایی نمی شنوم...

دلم یک دنیا باران میخواهد...از همیشه بیشتر...
قلبها پر از غبار شده....
قطره ای آب شاید...
ناشناس عزیز،
از زمانی که آخرین باران بارید تا به حال دیگر تو را ندیده ام. وانگهی نمیدانم چرا مدام حس میکنم کنارم هستی! درست مثل این برگ پاییزی کوچک که جدی جدی کنارم روی این نیمکت سبزرنگ نشسته است و باعث شده تا من در این چله ی تابستان احساس شاد دویدن روی تپه های هزار رنگ و گندمزارهای طلایی را داشته باشم...گمان میکنم حضور این برگ کوچک آنقدر زیبا و مشخص باشد که هر کس رد میشود اینطوری نگاهش میکند...بگذریم.
اینجا هوا همچنان گرم است...و مثل همیشه حق با تو بود، ماه دیشب سراغ تو را می گرفت...اما چرا به من نمیگویی چرا با ماه قهر کردی؟ من دیشب نمیدانستم جوابش را چطور بدهم...وقتی به تو گفتم ناشناس خندید. آی ناشناس دوست داشتنی! چرا مثل همیشه مرموز هستی و من نباید بدانم با دوست من چکار داشتی؟
حال من که چندان خوب نیست، اما امیدوارم تو از همیشه بهتر باشی. اینجا هوای خانه مثل همیشه است. برای من تکراری برای آنها مثل همیشه اما انگار جدید (!)...باور کن راست میگویم. امروز من نیلو شده بودم. مثل اغلب یکشنبه ها...و مثل اغلب روزهای آفتابی...آهان راستی فراموش کرده بودم این راز کوچکم را به تو بگویم. من دیگر خیلی کم لی لی هستم...فقط اوقات خیلی خاص، خیلی کمیاب و نادر...مثل آن صبح عجیب غریب که رگبار بارید و همه جا مثل شب تاریک شد..و وقتی باران به نرمی رفت ابرها چه زیبا شده بودند و آسمان چقدر نو بود...و گاهی نیلی شدن...وقتی غمگین هستم و و عقربه ها نای حرکت ندارند...به هر حال امروز نیلو بودم. نیلو و نه نیلوفــر...گرچه می توانی بگویی الان نیلوفــر هستم؛ همان نیلوفــر کنجکاو اما مهربان همیشگی مثل اوقاتی که برای توی می نویسم یا نوشته هایت را می خوانم.
ناشناس کمی مهربان، شاید در این تابستان این آخرین نامه ای باشد که برایت می نویسم...هنوز نمیدانم کجایی، اما میدانم ماه به من میگوید...نمی شود با او آشتی کنی؟
خیلی دلم میخواست جواب سوالت را بدهم اما من هنوز به آن درختستان کوچک نرفته ام...مطمئنم بالاخره میروم. خدا رو چه دیدی؟ شاید از همانجا برایت باز هم نوشتم.
امیدوارم بار دیگر که برایم نامه نوشتی، نوک قلمت نشکند!
امضا- نیلوفــر
پی نوشت: شاید هم واقعا ته لیوان کمی آب مانده باشد.
لطفا تسکینم ندهید.
لطفا، حتی کلمه ای...حرفی...جمله ای...برای دلداری نگویید...
اینجا آخرین ایستگاه نشستن و آرام بودن است.
هوایی گرم...داغ...بسته...بدون مروت بر در و دیوار قلبم می کوبد...
چشمهایم...پر از اشک نیست،
غمگین نیست،
جنسش از بلور نشکن نیست...
اما تنهاست، مبهم...وهم آلود...گم شده در اضطراب....در هراس چیزی که هنوز رخ نداده...چیزی که هنوز رخ نداده....و شاید هرگز رخ ندهد....
پس چرا...چرا می ترسم؟ چرا حس میکنم نزدیک شدنش را حس میکنم؟....
چرا حس میکنم تنها بازیگری هستم بر روی این صحنه ی بزرگ...با لامپ هایی بزرگ و زرد که بیرحمانه چشم در چشمت می دوزند...سالن بزرگ و خلوت است...سکوت...هیچ کس نیست....
و من حرکت میکنم...
روی صحنه، از شادی ها به غم ها...
گریه ها، دردها، تنهایی ها...
و صدای قهقهه ای بیرحم...صدای نویسنده ی این نمایش که از جایی...در انتهای سالن...در تاریکی مطلق یک صندلی کوچک...به من، می خندد...
روز اول که چشمانم به تمنای یافتن منشأ خنده های زمینی، عشق، دوستی، رویا...همان هایی که تمام کودکان بهشتی را برای زمینی شدن قلقلک می دهد، به روی این دنیا باز شد، گفتن که تا انتها می روم.
من این نمایشنامه را تمام می کنم....
اما هرگز خدا، وقتی شانه ام را لمس کرد و تنها دعا کردن را یادم داد، از تلخی قهقهه های این نمایشنامه نویس نگفت...
هنوز می روم...با اشک و غم و درد...سرها همه پایین!
مبادا کسی اشک ها را ببیند...
لطفا تسکینم ندهید...
صبح به من از صبر نزدیک تر است...
دلم گرفته...
چرا باران نمی آید؟
