تبليغاتX
به بــهانه ی بــودن

من همانم : همان کلاغ سیاه همان
تازه پرواز را بلد شده است
جوجه کوچکی که زندگی اش
دوسه ماه است مستند شده است
جوجه کوچکی که فهمیده
آسمان چیست؟ لانه یعنی چه؟
بغض آدم چطور می ترکد؟
گریه عاشقانه یعنی چه؟
جوجه کوچکی که مبهوت است
سخت مبهوت این خیابانها
وهر از گاه دانه می چیند
از کف دست بچه انسانها
و هر از گاه قلب کوچک او
به هوای بهار می لرزد

می نشیند کنار ریل یخی
با صدای قطار می لرزد
من همانم :همان کلاغ سیاه
که زمستان به او نمی سازد
عاشق نور و آفتاب است و
باد و بوران به او نمی سازد
در شب ممتد زمستانی
در هوای گرفته برفی
آمده پشت شیشه دلتان:
غزلی ! عاشقانه ای ! حرفی!
بالها را به شیشه چسبانده
تا شما ، ها کنید و گرم شود
تا شما با صدای ساز ، امشب
شور برپا کنید و گرم شود
بلکه امشب به خواب خوش برود
از یخ و برف در امان باشد
صبح فردا هوا که روشن شد
باز در اوج آسمان باشد...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد دوشنبه سی و یکم تیر 1387 به وقت 13:50 به قلم نیلوفـر |


امشب می کارمش.

یادم می آید گفتی من چقدر بیچاره ام؛ چون آرزوی های بسیاری دارم که به هیچ کدامشان نرسیده ام.

یادم می آید که آن عروسک بزرگ، آن بوسه ی کوچک، آن لیوان آب و آن سکه ی کوچک مسی را به یادم آوردی؛ و گفتی که من هیچ ندارم...هیچ چیز.

امشب میکارمش.

تو با آن چراغ های پرنور، قصرهای بزرگ و باغی بزرگ، گفتی که همه چیز مال توست.

اما من، با ستاره ها که چراغ شب هایم هستند، با کلبه ی کوچکم و با آسمان آزاد بالای سرم، از تو بسیار خوشبخت ترم.

و من امشب میکارمش.

همان درخت چهار فصل را که میخواهم دار و ندارم را به آن بیاویزم.

بیا و از آرزوی های من، آنهایی که می گویی به آن نرسیده ام بچین.

بیا و ببین که من آنها را دارم، هر چند به آنها نرسیده ام...

(خودم)

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد جمعه بیست و هشتم تیر 1387 به وقت 21:36 به قلم نیلوفـر |


قول بده که چیزی نگویی. تنها سکوت کن.

گفته بودی برایم هدیه ای آوردی...بدان که بیشتر از هر چیز من از تو یک جرعه سکوت می خواهم...

ذهنم پر از کلماتی دردناک است که می توانستند نباشند...ذهنم پر از رویای یک سکوت بهاری است...

دلم گرفته...گرفته تر از هوای ابری یک بعد از ظهر گرم در تابستان...انگار باران نمی داند ببارد یانه...

قلبم سرشار از تردیدهاست. سرشار از افکار ناخوشایند، ترس، نگرانی....و از هر زمانی بیشتر، دلتنگی...

نمی دانم کجاست آن روزهایی که قطرات باران همدم  من بودند تا اولین اشک را که ریختم نگذارند ادامه دهم. نمی دانم آن یاس کوچک حیاط چرا رفت و تنهایم گذاشت. نمی دانم چرا آن گنجشک کوچک رو درخت توت، امروز از دستم عصبانی بود، نمی دانم چرا امروز دفتر خاطراتم ورق نمی خورد...

نمی دانم.

من دیگر هیچ چیز نمی دانم و نمی خواهم بدانم.

دوست ندارم دیگر به روی دنیا نگاه کنم. می خواهم سکوت رو بدزدم و بین خودم و پنجره تقسیم کنم. اینقدر اینجا در سکوت می نشینم تا بالاخره باران بیاید. می خواهم همان دختر کوچک و رویا پردازی باشم که تا خود صبح زیر باران می نشست. بالاخره می آید دوست قدیمی اش را ببیند...همینجا می نشینم.

باران می آید.

بالاخره باران می آید...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 به وقت 15:26 به قلم نیلوفـر |


امشب تصمیم گرفتم پیدایت کنم.

بالاخره، بعد از مدتها، دقیقه ها، ساعت ها....شاید، سالها...به راه می افتم و به جستجوی تو می آیم.

در میان شعرها و داستان های قدیمی، موسیقی آرام باران، زمزمه ی برگهای بیدمجنون توی حیاط، پچ پچ عروسکی ستاره ها در پهنه ی آسمان می گردم...

به حرف های آن سار کوچک گوش میدهم؛ و به سخنان آن رز زیبا...به امید آنکه تو را بیابم...حکایت زندگیست، میدانی؟ همیشه آنان که فکرش را نمی کنیم بهتر از هر کس دیگری تو را به یاد می آورند و آنان که منتظر نامه هایشان می مانیم، هرگز خود را نشان نمی دهند. پس گوش میدهم، چون میدانم، گلها و پرنده ها، شاید، بیشتر از هرکسی مرا به یاد می آورند...من واقعی ام را...

گاهی فکر میکنم که چگونه بعضی اتفاقات دنیایت را از اینرو به آن رو می کند. تو تغییر می کنی، زندگی تغییر می کند، همه چیز...حتی آن گلدان کوچک روی میزت...و اتفاقاتی که کوچک تر از آنند که تو به آنها توجه کنی...

مثل یک بعد از ظهر بارانی، یک تصادف عجیب، و یک شال گردن کوچک و خوشرنگ که دیگر به تو نمی خورد...

بعضی اتفاقات زیبایت می کند. دنیا رنگ عوض نمی کند، اما تو می کنی...تو زیبا می بینی. زیبا....زیباتر از همیشه....

و بعضی، تنها زشتی ها را به ارمغان می آورد...تو بدتر نمی شوی، زشت نمی شوی....اما، یک کس دیگر می شوی...تو، دیگر آن "تو"ی واقعی نیستی...

و چقدر تلخ است گم کردن خودت...و چقدر تلخ است فراموش کردن اینکه چه کسی بوده ای...و چقدر باورش سخت است که بدانی در تمام این سالها خودت نبوده ای...

پس امشب دست به کار شدم، پیش از اینکه دیر شود، پیش از اینکه آخرین چراغ ها خاموش شوند و آخرین درها بسته، پیش از اینکه واقعیتم به دروغ تبدیل شود...

امشب جستجو میکنم تا بیابم "خودم" را...

"من حقیقی" من، کجایی؟

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 به وقت 19:12 به قلم نیلوفـر |


این روزها که می گذرد

                         شادم

این روزها که می گذرد

                         شادم

                              که می گذرد

                                           این روزها

                  شادم

                           که می گذرد...

 

دلم گرفته...

شاید، بیشتر از یک بعد از ظهر دلتنگ پاییز، در آرزوی دیدن بهار...

شاید، بیشتر از حسرت یک آدم برفی در آرزوی دیدن اردیبهشت...

شاید...بیشتر از همیشه...

چرا باران نمی آید؟

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد شنبه بیست و دوم تیر 1387 به وقت 11:32 به قلم نیلوفـر


اولین بار نبود که من شنیدم
که دنیا کوچکترها را نمی فهمد
...

(بقیه پست؛ محو شد...در مه شاید!)

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه شانزدهم تیر 1387 به وقت 22:16 به قلم نیلوفـر |


" همیشه می خواستم به تو بگویم...

اما نمیدانم چرا نمیشد. انگار یک حس غریب، مرموز و عجیب مرا به سکوت میخواند...

و تو، تو که خنده های کودکانه ات، زیر باران می محابا دویدنت و وفور بی نظم و زیبای احساساتت بیخبرانه خبر از جدایی میداد، هیچ به من نمی گفتی...نمی گفتی که شاید این بعد از ظهر، این بعد از ظهر زیبای قدم زدن زیر درخت گیلاس، آخرین لحظات لمس خوشبختی باشد. نمی گفتی که رفتن بهتر از ماندن است...

نمی دانم چرا. نمی دانم چرا چشمان مرا لایق دانستن وداع نیلوفری ات نمی دانستی...نمی دانم چرا هر بار، که غافل از تلخی جوهری که در وجود قلم سرنوشت نهفته بود، تا مرز گفتنش به تو می رفتم، چشمانت، هراسناک، مثل پروانه ای بیقرار از این گل به آن گل می پرید و نگاه من را به دنبال خود می کشید...تو که چیزی نمی گفتی! اما از سکوتت تمنای نگفتن میبارید...

و من آنروز را از یاد نمی برم...

همان روز که باران می آمد، همان روز که از    همیشه آرام تر بودی، همان روز که به چشمانم  نگاه نمی کردی، همان روز که برای اولین بار یکی  از گیلاس های آن درخت را چشیدی...یادت می  آید؟

درخت عاشق شد، شکوفه داد، یادت می آید   طعم ترش و شیرین گیلاس را؟ یادت می آید  چه شعرهایی برایم خواندی؟ من را بگو که دیگر  مطمئن بودم به تو می گویم...به تو می گویم که  دوستت دارم و به همین سادگی همه ی دنیای  من شده ای...تو دیگر طفره نرفتی، اما...

یادم می آید صدای لرزانت را...بازی کردن با  شکوفه ی کوچک توی دستت، و صدای نرم و   ملتمسانه ات...

- صبر کن، اول من باید چیزی را به تو بگویم...

صبر کردم. آرام سرت را پایین انداختی. باد می  آمد. و تو بالاخره گفتی...و چقدر دیر...

گفتی که نمی توانی بمانی، گفتی که دیگر تو را  تاب ماندن و مجال نرفتن نیست...گفتی و من، که  باور نمی کردم. تو چه میدانی؟ تو که  اشکهایم را ندیدی...محض رضای خدا، نمی   توانستی در آخرین لحظه هم نگاهم کنی؟

و تو هق هقم را شنیدی، اما کجا بود آن آغوش گرم؟ تو بلند شدی، دویدی، رفتی...صدای پاهایت روی چاله های آب چه قدر ظالمانه بود...انگار هزاران قطره همزمان به من خندیدند...و من، نامت را فریاد زدم، اما تو نماندی...آنقدر دور شدی که در میان اشک هایم باور کنم که اکنون تنها چیزی که از تو برایم مانده، آن گیلاس نیم خورده ایست که روی نیمکت چوبی مان باقی گذاشتی.

حالا، من، من دلشکسته بعد از سالها باز زیر آن درخت نشسته ام. به یاد رفتنت که مجال "دوستت دارم" گفتن را از من گرفت. تنها میخواهم بدانی که هنوز دنیای من هستی. میخواهم بدانی که به جبران همه ی آن تردیدها، گفتن رازها در سکوت، دزدیدن نگاه های عاشقانه در زیر باران، حالا در پژواک تنهایی ام بارها آنچه نگذاشتی به تو بگویم فریاد زده ام. و نمی دانی چگونه دیوارها رازدار من شده اند...نمی دانی چگونه با آنها حرف میزنم، نمیدانی چگونه جواب می گیرم...

تنها، بعد از این همه سال، بعد از اینهمه خاطره، از خدا میخواهم که هر جا هستی و با هر که هستی همچنان سنگ صبوری کنارت باشد که پاسخ چشمانت شیدایت را بگوید...و تو همیشه بدانی که هنوز، دفتر خاطراتم را بعد از خدا، با نام تو شروع میکنم....

خوشحالم که همه ی اینها را بتو گفتم."

 

(خودم)

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه شانزدهم تیر 1387 به وقت 0:14 به قلم نیلوفـر |


به تماشا سوگنــد و به آغـــاز کـلام...

همین چند روز پیش بود.

همین چند روز پیش بود که می اندیشیدم که چه ساده، چه راحت و آرام پر میشویم از غم هایی که ناگهان خود را از میان پرده های مه آلود چشمانمان فریاد می کشند.

همان موقع بود که تصمیم گرفتم این دل نوشته را بسازم...

شاید، فقط چون بگویم که هستم...

شاید، فقط به بهانه ی بودن...

با غم

با غصه

با درد

شاید، بــودن، بهانه ایست برای دیدن زیبایی های زندگی که چه سخت باید پی آنها بگردی...

و از همین جا می گویم که بیایید با هم باشیم؛ من، شما...

شاید جستجو اینگونه راحت تر باشد...

شاید زیبایی ها را دیدیم...

کسی چه می داند؟

 

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد شنبه پانزدهم تیر 1387 به وقت 20:30 به قلم نیلوفـر |