نگران نباش...من درست همینجا خشک شده ام...
خسته ام و کلماتت در گوشم پیانو میزنند...حس من مثل آفتاب پرستی ست که عاشق آبی آسمانی شده باشد...
غم سایه اش را از سرم کم نمی کند...میخواهم زیر سایه ی چترم پناه بگیرم...
خسته شدم از منتظر کسانی بودن که هرگز نمی آیند...
حالا چه تو باشد چه باران!
اینقدر حرف دارم که نمی دانم چگونه بنویسم...اینقدر حرف دارم که نمی دانم به چه کسی بگویم...نمی دانم اصلا بگویم؟ یا شاید بهتر باشد من و سکوت دیرینه ایم همچنان منتظر تو بمانیم و همینجا، همینجای همیشگی، روی لبه ی صفحه ی شطرنج هزاررنگ این دنیا بنشینیم و کیش و مات شدن هزاران رنگ را تماشا کنیم...چه بخواهیم، و چه نخواهیم...یک زمانی ترکاندن حباب و شمردن لاله هایی که هر روز توی باغچه بیشتر میشدن، شمارش ثانیه ها را برای من تا آمدنت آسانتر می کرد...گاهی هم
حرف زدن با آن ستاره ی کوچک...وقتی دستش رو دراز می کرد و شعله هایش را به من قرض میداد تا شمع های خانه را روشن کنم...و شب هایی که از تو حرف میزدیم، همیشه کلیدهای سیاه زیبا بودند...و دنیا جدید و کوچک و عجیب بود...فکر نمیکنم دلم برایت تنگ شده باشد؛ وانگهی، من هنوز تو را ندیدم...! اما قایم شدن فایده ای ندارد چون اگرچه دوست شدن با ستاره ها سخت است...اما جایی بدرد میخورد...دیگر برای حرفهایم جا ندارم؛ گمانم بهانه ها گاهی به این صفحه ی شطرنج غلبه نمی کنند و از آن بیرون میزنند...و آرام آرام پایین میریزند...درست مثل آن برگ کوچکی که الان از کنار من و سکوت دیرینه ام لیز خورد و از صفحه پایین افتاد...من منتظرم؛ همچنان...
پی نوشت: همش هم تقصیر توست...
"And the Black Keys never looked so Beautiful 
And a perfect Rainbow never seemed so Dull
And the lights out
Never had this brighter glow
And the Black Keys showing me a world I never knew…
She loves the Sun
Cause it proves she's not alone
And the world doesn't revolve around your soul
She loves the Sky cause it validates her Pride
Never lets her know when she is wrong…"
چقدر شور بود...!
پی نوشت: پلک که میزد شب تردید می کرد...
واقعا...وقتی کوچکتر بودم...چقدر شانزده سال ها را بزرگ میدیدم!
تولدم مبارک...شانزده سال پیش، من به دنیا آمدم...
پی نوشت: آی، سیما خانوم، مگه قول ندادی تولد شانزده سالگیم یه درخت بکاریم؟ حالا من باید بکارم و تو باید نگاهم کنی...از توی قاب عکس همیشگی...

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود...
(حافظ)
عادي...
آرام...
مثل هميشه...
مثل هميشه گذر هر لحظه و هر دقيقه و هر ساعت و هر روز و...
هر خنده و هر گريه...هر گر...يه...اي در آينه ي كلمات پيداست...
خدايا، چرا اشك هايم تمام نمي شود...؟
من كجايم كه نمي نويسم...؟
كلماتم كجاست؟
چرا غريبه شده ايم من و دفتر درد و دلهايم با تو و خودم و ...
خدايا...
پ.ن: بهانه هايم كو...؟
