مرا فرستاده است
به آغوش صدای پس وپیش افکارم
به تمام حقایق و دروغ ها
به تمام ناگفته ها
نانوشته ها
بی هاله ای از نور
بر فراز سرم
مرا فرستاد و گفت
عاشق شو ...
پی نوشت 1 : نوشتن مشکل می شود، وقتی برای فرار به قلم پناه می برم...
پی نوشت 2 : باران نمی بارد وقتی برای فرار به پنجره پناه می برم...
پی نوشت 3 : تو نگاهم نمی کنی وقتی برای فرار به چشمانت پناه می برم...
P.S: You see the fear that closes her eyes,
The smile she wears is but a disguise,
She won't cry.
No, she won't cry.
You see the hope that is finally dead,
She cannot trust for her heart has been bled,
She won't cry.
No, she won't cry...
ناشناس عزیز
نمی دانم توی نامه ی پیش بود، یا نامه ی قبل از آن، یا اصلا پاییز سالهای پیش، اما باری به تو قول دادم وقتی اولین قطرات باران پاییز، که از همیشه دیرتر آمد به زمین خورد برایت نامه بنویسم... اما از هیچکس (حتی بید مجنون سر کوچه) هم پنهان نیست که من این روزها بد شده ام. راستش را بخواهی، فراموشت نکرده بودم... همان تردید لعنتی که گاهی می آید و می رود و مثل بادی که لای درز در و پنجره ها، چله ی زمستان، هو هو می کند همه جا را یخ می کند. پنداری، این بار باران هم بدجوری تردید داشت...آسمان که سفید شد؛ همان سفید دوست داشتنی، همان سفید پاک و زیبا، رنگ زنبق های سفیدی که عادت داشتی نوازششان کنی، به سمت کاغذم دویدم...و قلم در دست، نوشتم "ناشناس عزیز"... اما آسمان نبارید و نبارید تا بیش از پیش یاد حرفت بیافتم که میگفتی گاهی آسمان اینقدر درکت میکنه که درد دلت رو فقط با نگاه کردن به ابرا میفهمی... این آسمان خجالتی! ولی خودمانیم، وقتی بارید حتی کلاغ روی دیوار هم سری تکان داد و شگفت زده به آسمان خیره شد! راستی، کم کم دارم به این فکر میافتم که نکند این کلاغ فرستاده ی تو باشد برای پاییدن من! ... باور کن! آخر هر بار که از چهاردیواری کوچکم بیرون می آیم (حالا چه برای قدم زدن، چه برای خریدن چند بسته کاغذ برای نوشتن نامه به تو) این کلاغ بداخلاق و اسرارآمیز همان جاست و گاهی چنان نگاهم میکند، انگار بیگانه ای هستم از جنس ستاره های کهکشانی در دوردست... باری خواستم از او بپرسم که تو را می شناسد یا نه، اما بلافاصله پر زد و درست مثل جوهر خودنویس من که روی کاغذ نامه سرازیر میشود و مرا به فکر خرید یک خودنویس نو می اندازد، دل ابرهای سفید را شکافت و ناپدید شد...
بگذریم؛ باران بارید و من به آغوشش پناه بردم...یا شاید بهتر باشد بگویم اینبار باران به آغوش من پناه برد! بقیه ماجرا را خودت میدانی...هرچه باشد، خودت در دلداری دادن همه ی دل های غیر زمینی تبهری داری! باز هم برای هم شعر خواندیم؛ من حافظ و باران موسیقی خاص خودش را... نگران نباش، چتر هم نبود...هنوز هم باورم نمی شود که فکر می کردی ممکن است نگران سرما خوردنم باشم!
یکی روزی نوشت "حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن" و حالا که فکرش را میکنم، میبینم که حتی با اینکه قرار گذاشتیم ناامید نباشیم و نگوییم و ننویسیم، نمی توانم واقعیت را انگار کنم... واقعیتی که در تک تک قلب ها موج میزند... حتی اندرون چشمان سیاه آن کلاغ...کاش زودتر خودت میامدی؛ گنجشک ها پریشان شده اند...از بس در باز شد و کسی غیر از تو از در آمد تو!
برایت بیشتر نمی نویسم...حالا یا کلاغت الباقی را به تو میگوید، یا آن کلاغ مال تو نیست و همه چیز بار دیگر زاییده ی تخیلات من بوده!
پی نوشت: حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن...

آسمون هق هق میکنه... چشمامو می بندم و توی اتاقم که چراغش خاموشه و این همه چیز رو سرد و تاریک کرده دنبالت می گردم... زیر لب اسمت رو زمزمه میکنم...دلم نمیخواد تنها باشم؛ حتی با بارون... دستای من به گرمی دستای توی نیست...و بارون، امروز خیلی دلداری میخواد...قطره ها روی شیشه سر میخورن و رویوسی آبدار بارون و پنجره حالا حالاها ادامه داره...نگرانم؛ نگران کسانی که نمی دونن نگرانشونم؛ نگران چیزایی که هیچوقت اتفاق نیافتادن...و شاید هیچوقت هم اتفاق نیافتن...نمیدونم! دستام رو توی تاریکی دراز میکنم و انگشتام رو حلقه میکنم دور هوای نادیدنی که قرار بود دستت باشه. خندم میگیره...هنوزم یادم میره نیستی! درست مثل چند روز بعد از رفتنت که دلم می گرفت و تلفن رو بر میداشتم که بهت زنگ بزنم اما صدای موبایلت از توی کیف خودم میومد! ... کجایی؟ ... چرا صدات رو نمی شنوم من؟ ... تو هم تنهام گذاشتی؟ ... اینجا که همه فکر میکنن من رو می فهمن؟ ... به عکست نگاه میکنم که عین همیشه بالای تخت داره لبخند میزنه ... مبهم ... گنگ ... اما آشنا! از جام بلند میشم و چترم رو از توی کمد بر می دارم ... از پله ها بالا میدوم ... از کنار همه ی اون خاطراتی که تکرار میشن ... میگم، پله ها چه حافظه ای دارن! مگه میشه ازشون بالا برم و صدای پای تو نیاد؟ ... قطره ها با التهاب روی چتر میخورن ... " خجالت داره...با چتر؟"...لبخند میزنم ... میدونستم! میدونستم این یکی رو دیگه تاب نمیاری! ... چترم رو میبندم. تو و من و بارون ... چی کم داریم؟
کاش قدر همه ی چیزایی که داشتیم رو می دونستیم... این بارون دیگه بر نمی گرده!
پی نوشت: و من عاشق این آهنگم +
Se tu fossi nei miei occhi per un giorno
Vedresti la bellezza che piena d'allegria
Io trovo dentro gli occhi tuoi
E nearo se magia o lealta...
I Carry your Heart with me
(I carry it in my Heart)
I am never without it
(anywhere I go, you go, my Dear;
And whatever is done
by only me is your doing, my Darling)
I fear no Fate (for you are my fate, my Sweet)
I want no World (for Beautiful you are my world, my True)
And it's you are whatever a Moon has always meant
And whatever a Sun will always sing is you.
Here is the deepest secret nobody knows
(here is the Root of the Root and the Bud of the Bud
and the Sky of the Sky of a tree called life; which grows
higher than the soul can hope or mind can hide)
and this is the wonder that's keeping the stars apart
I Carry your Heart (I carry it in my Heart)
Ee Cummings

پی نوشت: فکر کن دلیل زنده موندن و مردنت یکی باشه!
.
.
.
که نمیاد!
" با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را..."
(مهدی اخوان ثالث)
مدتیه فکر میکنم از بین نا امیدی و این شب های این شهر بزرگ و غریب، کدومش تاریک تره؟ ... وقتی روی برگ های پاییزی راه میرم و خوردشون میکنم، وقتی سرم رو بالا میگیرم تا عکس خودم رو توی شیشه های دودی ساختمون بغلی ببینم، وقتی به همراه کلاغ روی درخت اینقدر به افق ارغوانی غروب خیره میشم که ازم می پرسی "چرا گریه می کنی؟"، وقتی زیر بارون می چرخم و چشمام رو می بندم و قطره ها رو بغل می کنم، وقتی همین چند تا ستاره ی باقی مونده روی شیشه ی غبار گرفته ی شب رو می شمارم، وقتی سرم رو به دیوار تکیه میدم و هر اون چه فکرش رو نمی کنی ازش می شنوم، وقتی به پایه ی نیمکت لگد میزنم ... به همین فکر میکنم ... به همین فکر سرد و سوت و کور ... به اینکه سایه ی من تو کدوم تاریکی بلند تره ... شب یا ناامیدی؟ ... به اینکه نمی دونم ازت پنهانم یا نه ... چه خودم چه سایه م ...
پی نوشت: این روزایی که مثل همیشه نیستی، به هر زحمتی هم خودم رو گوله می کنم تا تیکه تیکه نشم، سایه م توی دور دست برای دست تکون میده...