تبليغاتX
به بــهانه ی بــودن

یكی بود یكی نبود

زیر گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

گیس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكی ترك.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر

 

(...)

 

پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك

تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری

قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون -

شمائین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود

 

دنیای ما عیونه

هر كی می خواد بدونه؛

 

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر كی باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما -  هی هی هی !

عقب آتیش - لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

 

دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه

 

خوب، پریای قصه!

مرغای پر شیكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا

...

 

بخشی از "پریا"، احمد شاملو

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد سه شنبه سوم آذر 1388 به وقت 22:37 به قلم نیلوفـر |


لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد؛ گل داد؛ سرخ سرخ... گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها کوچک بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید...
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافیست انار دلت ترک بخورد.

عرفان نظر آهاری

 

And all day is the same story as always. People who pretend to be in Love and keep trying to see everything beautiful and fall deeper and deeper in that unfaithful truth that there can be no beauty until there’s pain… just like The Little Mermaid when she could finally walk…when every second was like a razor to her feet but all she could see was the Beauty of the world around; for the world was the place, her Love existed. And there was Love; an enormous Love she had for the air, for it was the same air her Love was breathing; for the Earth, cause it held all the footprints her Love left behind; for all the trees and flowers, the moon and the sun, for they were all her Love had adored and stared into, time by time…

And what a Beautiful Pain…The ultimate epiphany; that there can be no Love, without pain. And when there is an infinite pain, there comes a moment when there’s nothing but Love…It conquers all...when you’re the God’s one and only Butterfly; turning forever and ever around his Candle, the moon… Just like The Little Mermaid

 ویرایش: همیشه چند دقیقه برای یخ کردن دستانت کافیست؛ برای حس عجیبی که وجودت را پر می کند ... نه گرم و دوست داشتنی مثل بوی گل هایی که توی گلدان روی میز، کنار شومینه منتظرت هستند ... سرد و غریب، ترسناک چون نمی توانی بشناسیش، و به تلخی نشناختن کسی که فکر میکردی خوب شناختیش؛ مثل ناخدایی که کشتی اش را می شناسد ... و همین جاست که اشک ها می آیند ... آرام آرام ... داغ؛ تب دارند و عاشقند ... و مهم نیست چقدر دست هایت سردند، اشک ها همیشه گرم و دوست داشتنی اند ... عکس خدا توی اشک هایت پیداست؛ اشک هایی که از قلبت می گذرند و تو را پر می کنند ... حتی اگر هنوز کشتی ات را نشناسی؛ حتی اگر کشتی ات غرق شده باشد ... و اینجاست که خودش دستت را میگیرد؛ خودش ... همانی که کشتی ها را ساخت و ناخداها را عاشق کرد ... خودش ... همان که عکسش در اشک عاشق پیداست ...

پی نوشت: کاش بودی؛ نگاه توی قاب عکس کافی نیست ... میخواهم کسی به من سیلی بزند...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد یکشنبه یکم آذر 1388 به وقت 18:7 به قلم نیلوفـر |


You see the pain that lies in her eyes,
But, alas, her eyes are dry,
She won't cry
No, she won't cry

You see the anger that burns from her gaze,
The madness that sets her eyes ablaze,
She won't cry?Rain
No, she won't cry

You see the fear that closes her eyes,
The smile she wears is but a disguise,
She won't cry
No, she won't cry

You see the hope that is finally dead,
She cannot trust for her heart has been bled,
She won't cry
No, she won't cry

You see the love that lies within,
But she shall never love again,
She won't cry
No, she won't cry

You see death's hand that has glazed her eyes,
No one saw her die inside,
They won't cry
No, they won't cry

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 به وقت 23:5 به قلم نیلوفـر |


دیرزمانیست زندگی رنگ دلتنگی برای تو شده؛
رنگ فنل فتالئین
...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 به وقت 21:34 به قلم نیلوفـر |


 مرا فرستاده است
 به آغوش صدای پس وپیش افکارم
 به تمام حقایق و دروغ ها
به تمام ناگفته ها
نانوشته ها
بی هاله ای از نور
 بر فراز سرم
 مرا فرستاد و گفت -

بقیه مطلب حرفی برای گفتن نداشت...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد چهارشنبه بیستم آبان 1388 به وقت 0:34 به قلم نیلوفـر |


داشتم به رنگ يك دنياي صلح آميز فكر ميكردم... باد در پرده هاي زرشك-ي پيچيد!

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد جمعه پانزدهم آبان 1388 به وقت 19:39 به قلم نیلوفـر


ناشناس عزیز

نمی دانم توی نامه ی پیش بود، یا نامه ی قبل از آن، یا اصلا پاییز سالهای پیش، اما باری به تو قول دادم وقتی اولین قطرات باران پاییز، که از همیشه دیرتر آمد به زمین خورد برایت نامه بنویسم... اما از هیچکس (حتی بید مجنون سر کوچه) هم پنهان نیست که من این روزها بد شده ام. راستش را بخواهی، فراموشت نکرده بودم... همان تردید لعنتی که گاهی می آید و می رود و مثل بادی که لای درز در و پنجره ها، چله ی زمستان، هو هو می کند همه جا را یخ می کند. پنداری، این بار باران هم بدجوری تردید داشت...آسمان که سفید شد؛ همان سفید دوست داشتنی، همان سفید پاک و زیبا، رنگ زنبق های سفیدی که عادت داشتی نوازششان کنی، به سمت کاغذم دویدم...و قلم در دست، نوشتم "ناشناس عزیز"... اما آسمان نبارید و نبارید تا بیش از پیش یاد حرفت بیافتم که میگفتی گاهی آسمان اینقدر درکت میکنه که درد دلت رو فقط با نگاه کردن به ابرا میفهمی... این آسمان خجالتی! ولی خودمانیم، وقتی بارید حتی کلاغ روی دیوار هم سری تکان داد و شگفت زده به آسمان خیره شد! راستی، کم کم دارم به این فکر میافتم که نکند این کلاغ فرستاده ی تو باشد برای پاییدن من! ... باور کن! آخر هر بار که از چهاردیواری کوچکم بیرون می آیم (حالا چه برای قدم زدن، چه برای خریدن چند بسته کاغذ برای نوشتن نامه به تو) این کلاغ بداخلاق و اسرارآمیز همان جاست و گاهی چنان نگاهم میکند، انگار بیگانه ای هستم از جنس ستاره های کهکشانی در دوردست... باری خواستم از او بپرسم که تو را می شناسد یا نه، اما بلافاصله پر زد و درست مثل جوهر خودنویس من که روی کاغذ نامه سرازیر میشود و مرا به فکر خرید یک خودنویس نو می اندازد، دل ابرهای سفید را شکافت و ناپدید شد...

بگذریم؛ باران بارید و من به آغوشش پناه بردم...یا شاید بهتر باشد بگویم اینبار باران به آغوش من پناه برد! بقیه ماجرا را خودت میدانی...هرچه باشد، خودت در دلداری دادن همه ی دل های غیر زمینی تبهری داری! باز هم برای هم شعر خواندیم؛ من حافظ و باران موسیقی خاص خودش را... نگران نباش، چتر هم نبود...هنوز هم باورم نمی شود که فکر می کردی ممکن است نگران سرما خوردنم باشم!

یکی روزی نوشت "حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن" و حالا که فکرش را میکنم، میبینم که حتی با اینکه قرار گذاشتیم ناامید نباشیم و نگوییم و ننویسیم، نمی توانم واقعیت را انگار کنم... واقعیتی که در تک تک قلب ها موج میزند... حتی اندرون چشمان سیاه آن کلاغ...کاش زودتر خودت میامدی؛ گنجشک ها پریشان شده اند...از بس در باز شد و کسی غیر از تو از در آمد تو!

برایت بیشتر نمی نویسم...حالا یا کلاغت الباقی را به تو میگوید، یا آن کلاغ مال تو نیست و همه چیز بار دیگر زاییده ی تخیلات من بوده!

پی نوشت: حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن...

باران...

+ در بعد از ظهر بارانی ذهنی خسته نوشته شد سه شنبه دوازدهم آبان 1388 به وقت 23:37 به قلم نیلوفـر |